برایت آشنا نیست پدر ؟
آنوقت که در شکم مادرم بودم اینها را برایم زمزمه می کردی
تیتر روزنامه ای که امروز سند قتل و غارت را منتشر می کند
و آیین خرافه را با گلوله های ملی به سینه ی فرزندانت فرو می نشاند
حذف بهره ی بانکی فطعی است ای پدر و آب وبرقی که مجانی شده است
امروز به قیمت خون ندا و سهراب و برادر آن عزیز در حصر زندگی ام ارزان نه پدر ، ارزانی شده است
امروز به قیمت پولی که در جیبم برای خرج کردن ندارم
به قیمت کاری که برای امرار معاش نیافته ام
به قیمت تفریحی که برای ارضاع روح ام نیست
و بجایش شیشه های نوشابه ای که در ماتحتم فرو رفت !
مشت آنروزت ای پدر بادمجان زیر چشم من است
امروز و این است آینده ای که برای من رقم زدی
هزاران مسجد و بانگ رستا خیز برای خدایی که خود خالق آزادی و زیباییست
اما پیروانی که به نامش می کشند و میبرند و می خورند
و منیکه همچنان نشسته بر کیسه ی یخی در خانه ( قضیه ی شیشه نوشابه )
تا بتوانم فردا نیز قدم از قدمی بردارم به کجا ؟
نمی دانم ! شاید من مشت بهتری گره کنم
و به جای دیو ، فرشته ای را با فریادم از خواب بیدار سازم
می فهمی پدر ؟ گوش هایت هنوز شنواست ؟
همین حرف ها را هم با فیلتر شکن برایت می گویم
این بود آغوشی که که وعده اش را داده بودی ...



No comments:
Post a Comment